شعر

سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد

 

سیه چشما مگر طرز نگاهم را نمی بینی

 

 سیه مزگان من موی سپیدم را نگاهی کن

 

سپید اندام من روز سیاهم را نمی بینی

 

 پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی

 

پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی

 

گناهم چیست جزعشق روی ازمن چه می پوشی

 

مگر ای ماه چشم بی گناهم را نمی بینی

 

 چیزی نمانده است پشیمان کنی مرا

 

با دستهای عاطفه حیران کنی مرا

 

 اینگونه که قرار نبود آشنای خوب !

 

روزی فدای دغدغه ی نان کنی مرا

 

آخر چگونه از دلت آمد بهار من !

 

تسلیم دستهای زمستان کنی مرا

 

میخواهم از جزیره ی چشمت گذر کنم

 

با یک نگاه طعمه طوفان کنی مرا

/ 2 نظر / 5 بازدید
عاطفه

سلام وبه خوبی داری من از این شعره خیلی خوشم میاد با تبادل لینک موافقی؟ من شما رو با نام پیام لینک کردم

نیلوپرک

شما هم وبلاگ خوبی داری من که وقت ندارم همه ی پستاتو بخونم اما به نظرم اگه خودت بیشتر بنویسی بهتره