شهریار و سایه و شعر گل زبان در قفا

دو ماه قبل از بیماری شهریار، سایه برای دیدن شهریار به تبریز آمد. شهریار آخرین شعر خود را همچنانکه‌گفتیم‌، بنام «‌گل زبان در قفا» برایش ساخت‌. و بعد دیگر شهریار سایه را ندید، زیرا سایه در خارج از کشور بود و تا زمانی‌که شهریار در بیمارستان ب
ستری بود تا آخرین دقیقه چشم به راه سایه بود
وگوئی این شعر را در باره سایه برای آخرین لحظه حیاتش ساخته بودکه‌:
محمود چشم بر در و می‌گفت یا اجل
بگذار بلکه بر سرم آید ایاز من…
ولی سایه نیامد. شهریار در حسرت دیدار سایه چشم از جهان فرو بست‌. واقعا چقدر دردآور است که انسان یک عمر به دوستی عشق بورزد ولی در آخرین لحظات از دیدارش محروم بماند و چشم از جهان فرو بندد. در هر صورت این است آخرین غزل شهریار درباره‌ی آقای سایه شاعر گرانمایه‌:

‌«گل زبان در قفا »

دل ما بهم رسید و بنظر ادا درآورد
دلی اشگ بود و دلی از عزا درآورد
من وسایه یکدگر را به‌بغل فشرده خاموش
که شکسته ساز و دیگر نتوان صدا درآورد
به قفای عشق بازی‌، پس گردنی است در کار
گل عشق هم زبانش فلک از قفا درآورد
نه همه جفای دوران پدر وفا درآورد
که وفای عاشقان هم پدر جفا درآورد
عجبا که دردم از دل به دمی دوید بیرون
ک طبیب چون مسیحش زدمش دوا درآورد
غم پیریم که دائم به عبای خود به پیچد
به نشاط بچگانه سری از عبا درآورد
خبر از ریا نباشد به دیار ما که حافظ
رگ ریشه ریا را همه جا زجا درآورد
به حسادت حسودان من اگر نرفتم از دست
به دل شکسته‌ام بین که مرا ز پا درآ‌ورد
مگر از«‌صبا» و«‌نیما» سخنی توان نگفتن
که سخن به هر دری زد سری از صبا درآورد
چو قضا کنی به پیری همه قرض خود نه بیجاست
دل ما هم این اداها همه را بجا درآورد
به حریق جنگل چین بنگر که کیف نافه
فلک از دماغ هر چه ختن و ختا درآورد
بپذیر شهریارا همه بازی قضا را
به سر تو نیز بازی همه را قضا درآ‌ورد

/ 2 نظر / 78 بازدید
نجوا

مرسی که بهم سر زدی [گل][گل][گل][گل][گل]

elisa

salam azizam khob booood be manam besar